افسانه جومونگ در یک نگاه(از قسمت اول تا قسمت آخر) - تاریخ کهن کره ,اس ام اس های جدید,عاشقانه,...
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1388
افسانه جومونگ در یک نگاه(از قسمت اول تا قسمت آخر)
نوشته شده توسط ماهک و مجید در ساعت 08:35 ب.ظ

زیادوارد جزئیات نمیشم ولی بایه خلاصه خیلی کوچیک شروع میکنم

هه موسو یکی ازبهترین شمیرزنان وتیراندازانه که طی اتفاقاتی با بانو یوهویا ازدواج میکنه هه مو که درفکرتشکیل یه دولت جدیدونجات اوارگانه بادوست خود گیوم وا که خودش ولیعهد بویو دوست صمیمیه خلاصه طی یه اتفاقاتی وقتی هه موسو برای نجات گروهی ازاوارگان رفته میفهمه بهش کلک زدن وهه موسو رو دستگیر میکنن وچشماشو کور میکنن وبانویوهویا میخواد بره پیشش ولی گیوم وا نمیزاره ومیگه اگه بری توروهم میکشن ولی یوهویا میگه من باید بهش بگم که ازش باردارم ولی گیوم وا نمیزاره خلاصه یوهویا برای نجات جون فرزندش مجبورمیشه با گیوم وا ازدواج کنه وجومانگ ما بزذگ میشه وطی یه سری اتفاق میشه جومانگ(به معنای تیرانداز ماهر)



هه موسو یکی ازبهترین شمیرزنان وتیراندازانه که طی اتفاقاتی با بانو یوهویا ازدواج میکنه هه مو که درفکرتشکیل یه دولت جدیدونجات اوارگانه بادوست خود گیوم وا که خودش ولیعهد بویو دوست صمیمیه خلاصه طی یه اتفاقاتی وقتی هه موسو برای نجات گروهی ازاوارگان رفته میفهمه بهش کلک زدن وهه موسو رو دستگیر میکنن وچشماشو کور میکنن وبانویوهویا میخواد بره پیشش ولی گیوم وا نمیزاره ومیگه اگه بری توروهم میکشن ولی یوهویا میگه من باید بهش بگم که ازش باردارم ولی گیوم وا نمیزاره خلاصه یوهویا برای نجات جون فرزندش مجبورمیشه با گیوم وا ازدواج کنه وجومانگ ما بزذگ میشه وطی یه سری اتفاق میشه جومانگ(به معنای تیرانداز ماهر)



همین موقع ها هم جومانگ وسوسونو ازهم خوششون میاد


جومانگ وسوسونو میشن لیلی ومجنون همدیگه


اما نه که به این دوتا خوشی نیومده تویکی ازجنگ ها جومانگ گم میشه وهمه فکرمیکنن جومانگ مرده سوسونو هم به خاطر اینکه زن برادر بدجنس جومانگ یعنی داسو نشه میره بامحافظش ازدواج میکنه ووقتی جومانگ پیدا میشه قیافش اینجوری میشه


جومانگم میبینه دیگه کارازکارگذشته وبه خاطر اسرار بقیه میره با یه دختر خوب و خانم به اسم یه سویا ازدواج میکنه که البته این دختر بود که جون جومانگ رو نجات دادواین داسو نامرد سوسونو رو هم به عروسی جومانگ دعوت میکنه وبااینکه هردوشون ازدواج کردن ولی بازم دلاشون پیش همه اینم سوسونو که بیچاره داره از غصه میمیره


اما دنیا همین جوری نمیمونه و جومانگ از قصر بویو میره تا خودش یه ملت جدید به وجود بیاره ولی پادشاه زنشو تو قصر به عنوان گروگان نگه میداره تا یه موقع جومانگ به بویو حمله نکنه

جومانگ به دنبال راه پدرش میره که یه ملت تازه رو به وجود بیاره


تواین وسطم سوسونو شوهرشو تویکی از جنگ ها ازدست میده ودوتا پسرش یتیم میشن


مادر جومانگم هرطور شده زنو بچه جومانگو از قصر فراری میده تابرن پیش جومانگ ولی توراه یه اتفاقاتی براشون پیش میاد که همه فکرمیکنن سربازای بویو اونا رو کشتن وجومانگم کلی ناراحت میشه بیچاره حتی یه بارم بچشو ندیده بود خلاصه دیگه یه جریاناتی پیش میاد وبرای اینکه قبیله جومانگ وسوسونو باهم متحد بشن اونا باهم ازدواج میکنن وبعد ازسالها انتظار به هم میرسن البته جومانگ هنوزم به خاطر مردن زن وبچش خیلی ناراحته


پادشاه جومانگ وملکه سوسونو


ولی یه اتفاق دردناکم توی جشن اتفاق میوفته زن جومانگ (یه سویا)وبچش(یوری)بالاخره به قصرمیرسن ولی چه رسیدنی بیچاره یه سویا وقتی میبینه عروسی جومانگ وسوسونو به خاطر اینکه اتحاد بین قبیله ها بهم نخوره میره

یه توضیح:یه سویارفت چون اگه میموند به خاطراینکه زن اول بود اون ملکه میشد ودراین صورت قبیله سوسونو موافقت نمیکردن براهمین یه سویاو یوری بی سروصدارفتن بدون اینکه اصلا کسی بفهمه اون اونجا بوده


۱۵سال میگذره وهمه به خوبی وخوشی زندگی میکنن وجومانگ حکومت کوگوریو روتشکیل داده وخلاصه خوشن واسه خودشون


ولی ازاونجایی که خوشی به این سوسونوی بیچاره نیومده طی اتفاقاتی یه سویا ویوری(زن وبچه جومانگ پیدامیشن)


همه ازپیداشدن اونا خوشحالن ولی پسرای سوسونو زیاد خوشحال نیستن احساس میکنن که یه رقیب تازه براشون پیداشده وپسربزرگ سوسونو که ازاین میترسه که یوری بخواد بجای اون ولیعهد بشه میخواد علیه جومانگ توطئه بچینه که سوسونو به موقع میفهمه وجلوشو میگره ونمیزاره کسی بفهمه ولی میبینه فایده نداره پسرضربه روحی بدی خورده وسوسونو یه تصمیم اساسی اما سخت میگیره

سوسونو پیش جومانگ میره ویاد خاطرات گذشته میوفته وبه جومانگ میگه خوشحالم که هنوز عاشق منی ولی من باید ازاینجا برم اگه اینجا بمونم ممکنه اتحادمون بهم بخوره ازاونورم یه سویا میگنه نه من باید برم خلاصه سوسونو به یه سویا میگه توزن اول جومانگ ملکه شدن حق توئه من میرم ویه ملت جدیدروبه وجود میارم خلاصه سوسونو میره وجومانگ بعدازاون حرکت میکنه ومیره بالای تپه میره وازاون بالا رفتن عشقشومیبینه واینجوری ناراحت میشه وسوسونو هم بااینکه خیلی ناراحته ولی اون بادوتا پسراش میره ویه ملت جدید رو به وجود میاره وجومانگ درسن 40سالگی میمیره ویوری پادشاه میشه



My title
X
تبلیغات
رایتل
page contents